شكست برج
تو نمي دانستي،
قصه برج و كبوتر
كه چه سان برج شكست.
* * *
تو كبوتر شدي و راهي پرواز به برج
نه هوا ابري بود، نه نشاني از مه
و نمي دانم من،
شيطنت بود و يا بازي پرواز تو بود
و صدايي با شوق،
گفت :
من آمده ام
دل برج از خبر شاد شكفت،
ـ گر چه در ديده غمي با خود داشت ـ
گفت در رويايم، يا كبوتر اينجاست.
* * *
برج از جا برخاست
سالها بود كه در تنهايي
بي خبر از همه دنيا و پر از خاموشي
آرزويش همه ديدار تو بود
و فقط در رويا، لحظه ي آمدنت را مي ديد.
برج با خود مي گفت : آرزويي به دلم نيست دگر
بي خبر از غم هجران دگر
و به اين آساني
فصل پرواز كبوتر تا برج
(( قصه فاجعه دلبستگي شد))
* * *
روزها از پي هم مي آمد
برج باور مي كرد، كه كبوتر اينجاست
و كبوتر افسوس، فكر پرواز دگر
* * *
فصل سرما كه گذشت
آن كبوتر هم رفت
و دگر بازنگشت.
رفتنش نيشتري شد به دل عاشق برج
بعد از آن،
برج،
شكست.
{-167-}
شاعر : طهمورث دادفريان

11 امتیاز + / 0 امتیاز - 1393/01/18 - 0:4 Share on Google+
دیدگاه  
marine71

شعر قشنگی بود..ممنون..{-35-}

1393/01/18 - 0:4
Ali-Rmz

خواهش می کنم {-29-}

1393/01/18 - 0:4
dr_mary

خیلی قشنگ بود{-35-}

1393/01/21 - 21:4