من اندر خود نمی​یابم که روی از دوست برتابم بدار ای دوست دست از من که طاقت رفت و پایابم
تنم فرسود و عقلم رفت و عشقم همچنان باقی و گر جانم دریغ آید نه مشتاقم که کذابم
بیا ای لعبت ساقی نگویم چند پیمانه که گر جیحون بپیمایی نخواهی یافت سیرابم
مرا روی تو محرابست در شهر مسلمانان و گر جنگ مغل باشد نگردانی ز محرابم
مرا از دنیی و عقبی همینم بود و دیگر نه که پیش از رفتن از دنیا دمی با دوست دریابم
سر از بیچارگی گفتم نهم شوریده در عالم دگر ره پای می​بندد وفای عهد اصحابم
نگفتی بی​وفا یارا که دلداری کنی ما را الا ار دست می​گیری بیا کز سر گذشت آبم
زمستانست و بی برگی بیا ای باد نوروزم بیابانست و تاریکی بیا ای قرص مهتابم
حیات سعدی آن باشد که بر خاک درت میرد دری دیگر نمی​دانم مکن محروم از این بابم

2 امتیاز + / 0 امتیاز - 1392/02/30 - 15:5 Share on Google+
دیدگاه  
Perforin

به به

1392/02/30 - 17:5
bahar-kian

سعدیا...{-26-}

1392/03/4 - 0:5