سر امتحان بحران وفوريت تو خوابگاه از شب تا صبح بيدار بوديم ساعت نزديكاي چهار صبح بود كه همه گرسنه شده بودن طبق معمول در يخچال رو باز كرديم البته كمد بگم بهتر بود مثل جارو برقي ديروزش همه چيز رو خورده بوديم تنها چيزي كه تو يخچال بود تن ماهي بود در اشپزخونه هم جزو مقررات خوابگاه ساعت12شب بسته ميشه بچه ها گفتن تن ماهيا رو بخوريم من گفتم


نه خطر داره بچه ها گفتن بشين بخور لوس بازي درنيار هيچي نميشه ماهم ترسيديم نشستيم خورديم تا ساعت هفت صبح همه چيز خوب بود ولي چشتون روز بد نبينه از هفت يكي يكي علائم مسموميت داشت ظاهر ميشد چون هركدوم يه جا ميرفتيم درس بخونيم از حال همديگه خبر نداشتيم من كه حالم بد شد با خودك گفتم حتما تلقين ولش كن خوب ميشم ولي ساعت شد هشت دل درد شديد طوري كه ديگه نمي تونستم رو زمين بشينم بيخيال درس خوندن پاشدم رفتم تو اتاق ديدم هر كدوم از بچه ها يه طرف افتادن يه بسته دي فن كسيلات ومتوكلوپراميد هم وسط اتاقه به منم قرص دادن گفتن بخور خوب ميشي ولي انگار خوب شدني دركار نبود يكي از بچه ها زنگ زد ماشين اومد پنچ تايي رفتيم بيمارستان
استادمون كه يه دفعه همه ما رو ديد تعجب كرد ميگه كي مريض شده كه همگي راه افتادين اومدين گفتيم دسته جمعي مريض شديم ماجرا رو براش تعريف كرديم اينقدر دعوامون كرد كه چراتن ماهي نجوشيده خورديم بنده خدا سريع يكي يه iv از همه گرفت دارو وسرم زدن كه به امتحان برسيم ولي خاطره ايشد براي ما
شما دیگه چرا خانوم پرستار!!!
1392/10/6 - 11:12دیگه از شما انتظار نداشتیما!
دقيقا استادمون همينو گفت
1392/10/6 - 11:12
عجب جراتـــــــــی!!!
1392/10/6 - 11:12خب امتحان چيييييييييييي شد؟؟؟؟؟
1392/10/6 - 12:12دكتر كه گفت به نظر من حذفش كنين ولي ما خونده بوديم خداروشكر به امتحان رسيديم ولي اونروز حالمون خوب نبود
1392/10/6 - 12:12به به ، روی هرچی پرستاره سفید کردین شما ههههههه
1392/10/6 - 19:12عجب!!
.gif)
1392/10/6 - 21:12خداروشکر که هنوز زنده اید
خداروشکر
1392/10/7 - 10:12