شاعری به سَبک من...
گاه بـا یـک سوژه ی با حال، شاعـر می شـوم
با شکـستِ تـیـمِ « استـقلال »، شاعر می شوم
گفت بابایم: پسر پس کِی تو شاعر می شوی؟
گفتـمــش تـا آخـــرِ امـســال شاعر می شوم
یادم آمـد تـوی بـقالی بـه من بقــال گفت:
« عـصرها پشـتِ هـمـین پـاچال، شاعر می شوم »
عده ای با قرص و با تریاک شاعر گـشتـه اند!
مـن بـدونِ هــیـچ اسـتـعـمال، شاعر می شوم
نیست مِـیلِ شاعری هر لحظه در بنده ولی
با فــراخــوان هـای فـستیـوال، شاعر می شوم
گاه از شــوق غـذا و از فـشـار گشنـه گـی
بـا صــدای قـاشـق و چــنگال، شاعر می شوم
یا زبانـم لال اگـر کـه سـوژه هایم تَه کشید
با صـــدای وِزوزِ یــخــچــال، شاعر می شوم
می شود شاعـر کـسـی بـا دیدنِ خالِ لبی
مـن ولــی بـا دیــدنِ تب خال، شاعر می شوم
بـرخـلاف عـده ای پـاچــه بگیر و پاچه خار
فــارغ از هـر جـبـهـه و جنجال، شاعر می شوم
عاقبـت گـر مال مردم خواری و دزدی نشد
گــوش شـیـطان کـر، زبانم لال، شاعر می شوم
آدمِ پیری مرا در « باغِ ملی » دید و گفت:
هم زمان با دیدنِ « خوشحال »، شاعر می شوم!!
نظر بديد
1393/04/12 - 16:7