شعر و شعر خوانی

گروه عمومی · 58 کاربر · 62 پست

یک گروه خودمانی از جنس واژه ها..

کاربران گروه

نمایش همه

مدیران گروه

اطلاعات گروه

نام گروه شعر و شعر خوانی
دسترسی گروه گروه عمومی
پست ها 62 پست
تعداد کاربر 58 کاربر
وضعیت شما عضو نیستید
توضیحات گروه یک گروه خودمانی از جنس واژه ها..
sahar
sahar
عسیسمممممممممم
عسیسمممممممممم


17736871366486370633.jpg
دیدگاه · 1394/02/30 - 14:5 ·
2
mis solnaz
mis solnaz
از عــــــــلی آمـــــــوز اخلاص عمل

شیر حـــــق را دان مــطهـَّـر از دغـل

در غــــزا بـــــر پــهلوانی دست یافت

زود شــــمشیـــــری برآورد و شتافت

او خـَــدو انــــداخـــــت بر روی علی

افتخـــار هــر نـــبـی و هـــــــر ولی

او خـــدو زد بـــر رخـــی که روی ماه

سجده آرد پیـــش او در ســجـــده گاه

در زمان انــداخــت شـــمشیـرش علی

کــرد او انــــدر غــــزای.. [ادامه متن . . .]
از عــــــــلی آمـــــــوز اخلاص عمل

شیر حـــــق را دان مــطهـَّـر از دغـل

در غــــزا بـــــر پــهلوانی دست یافت

زود شــــمشیـــــری برآورد و شتافت

او خـَــدو انــــداخـــــت بر روی علی

افتخـــار هــر نـــبـی و هـــــــر ولی

او خـــدو زد بـــر رخـــی که روی ماه

سجده آرد پیـــش او در ســجـــده گاه

در زمان انــداخــت شـــمشیـرش علی

کــرد او انــــدر غــــزایـــش کــاهلی

گشت حــیــران آن مــبارز زیــن عمل

وز نمـــودن عــفو و رحـــمت بی محل

گفت: بر من تیــــغ تیــــز افــــراشتی

از چه افگنــــدی مـــــرا بـــگذاشتی؟

آن چه دیـدی که چنین خشمت نشست

تا چنــان بــرقـــی نـمــود و باز جست

آن چه دیدی کــه مــرا زان عـکسِ دید

در دل و جــان شــعلــه ای آمــد پدید

ای علــی کـه جـمـلــه عقل و دیده ای

شمـّـه ای واگــو از آن چـــه دیـده ای

باز گو؛ دانـــم کــه ایــن اسرار هو ست

زان که بــی شمـشیر کشتن کار او ست

بازگــو ای بــــاز عــرش خــوش شکار

تا چــه دیــدی ایــن زمـان از کردگار؟

چــون تـــو بــابی آن مدینه ی علم را

چـــون شـــعاعـــی آفتــاب حــلم را

باز بــاش ای بــاب بــــر جــویای باب

تا رســد از تــو قـُـشور انــدر لــُبــاب

بــازگـــــو ای بــــاز پــــر افــروخته

با شـَـه و بـا سـاعـــــدش آمــوختـــه

در محــل قـهر این رحمت ز چی ست؟

اژدها را دســت دادن راه کــی سـت ؟.

گفــت: مـــن تـیـغ از پـی حق می زنم

بــنــده ی حــقـَّـم نــه مــأمــور تنم

شیــر حــقـّــم، نــیستــم شیــر هـوا

فعـــل مــن بــر دیــن مــن باشد گوا

رخــت خــود را مـــن زرِه بــرداشـتم

غـیر حــق را مــن عـــدم انــگــاشتم

مــن چــو تــیغـم پـــر گهرهای وصال

زنــده گــردانــم نـه کــشتــه در قتال

خشم بـر شاهان شــه و مــا را غــــلام

خشــم را هــم بــسـتـــه ام زیـر لگام

چــون درآمـــد علـّـتی انـــدر غــــزا

تیــغ را دیــدم نــهــان کــردن ســزا

آن چــه لله مــی کــنـم تــقلید نیست

نیست تخــییل و گمان ؛ جز دید نیست

انــدرآ آزاد کــردت فــضـــــل حـــق

چون که رحمش داشت بر خشمش سبق

اندرآ اکـــنون کـــه رسـتی از خـــطر

سنــگ بــــودی؛ کیمیا کردت گهـــر

تو مـنی و مـــن تــوأم ای مــحــتشم

تـــو علی بودی؛ علی را چـون کـُـشم؟

اندرآ مــــــن در گــشـــادم مر تو را

تـُـف زدی و تحــفه دادم مـــــر تو را

من جفاگـــــر را چنیـــن ها می دهم

پیش پای چـــپ چه سان سر می نهم

پس وفـــاگـــر را چه بخشم؟ تو بدان

گنـــــج ها و مــلک هـــای جاودان

( خلاصه ای بود از شعر مولوی در مدح علی « ع ». مثنوی ی معنوی ی مولوی، دفتر اول)


28169c99-95ce-4e11-b6c4-9aaf8325dcef.jpg
Ameri
Ameri
ساعتا رو به عقب برگردون ، اگه فرصتی هنوزم مونده
بگو توو گذشته چی میبینی ، که از آینده تو رو ترسونده
ساعتا رو به عقب برگردون ، اون همه خاطره رو پیدا کن
پشت این همه شب تکراری ، یه جهان تازه رو من وا کن
من هنوزم زخمی خاطره ام، جز تو هیچکس رو دلم مرهم نیست
اسمتو صدا زدم وقتی که ، حتی اسم خودمو یادم نیست
همه ی امیدمی این روزا ، که نجاتم بدی از این زندون
تو فقط اگه بخوای میتونی ، ساعتا رو به عقب برگردون
نمی‌شه زمین خورد و گریه نکرد [ادامه متن . . .]
ساعتا رو به عقب برگردون ، اگه فرصتی هنوزم مونده
بگو توو گذشته چی میبینی ، که از آینده تو رو ترسونده
ساعتا رو به عقب برگردون ، اون همه خاطره رو پیدا کن
پشت این همه شب تکراری ، یه جهان تازه رو من وا کن
من هنوزم زخمی خاطره ام، جز تو هیچکس رو دلم مرهم نیست
اسمتو صدا زدم وقتی که ، حتی اسم خودمو یادم نیست
همه ی امیدمی این روزا ، که نجاتم بدی از این زندون
تو فقط اگه بخوای میتونی ، ساعتا رو به عقب برگردون
نمی‌شه زمین خورد و گریه نکرد
به دادم برس بهترین نارفیق
هنوزم به دستای تو قانعم
هنوز عاشقم، با یه زخم ِ عمیق
تو این روزهای ِ سیاه و کسل
تنم خیسه از حس بارون شدن
تورو جون هرکی که به‌ش مومنی
فقط امشب و حرف رفتن نزن
تو این روزهای سیاه و مریض
فقط یه کمی چای واسه من بریز
می‌دونم! همیشه بدهکارتم
می‌دونی؟ نمی‌شه فراموش کرد
من از بس که تو خوابتم زخمی ام
نمیشه که کابوسمو گوش کرد
نمی‌شه که این وحشت و دوره کرد
نباشی، نمونی، نخندی… بری
یه عمری جنون و تحمل کنم
به دیوونگی‌م دل نبندی… بری
تو سیگارو خاموش کن تا بگم
چطور میشه با گریه هم دود شد
چطور میشه با خنده هم زخم خورد
چطور میشه با عشق نابود شد
شبایی که می‌ترسم از فکرهام
همیشه هوا خیس و بارونیه
یه زن با جنونش به من یاد داد
که عاشق شدن قبل ویرونیه
تو این روزای سیاه و مریض
فقط یه کمی چای واسه من بریز


[لینک]
83997895358284898524.jpg
Princess
Princess
ناودانها شر شر باران بی صبری است

آسمان بی حوصله ، حجم هوا ابری است

کفشهایی منتظر در چارچوب در

کوله باری مختصر لبریز بی صبری است

پشت شیشه می تپد پیشانی یک مرد

در تب دردی که مثل زندگی جبری است

و سرانگشتی به روی شیشه های مات

بار دیگر می نویسد : " خانه ام ابری است "
ناودانها شر شر باران بی صبری است

آسمان بی حوصله ، حجم هوا ابری است

کفشهایی منتظر در چارچوب در

کوله باری مختصر لبریز بی صبری است

پشت شیشه می تپد پیشانی یک مرد

در تب دردی که مثل زندگی جبری است

و سرانگشتی به روی شیشه های مات

بار دیگر می نویسد : " خانه ام ابری است "


0003_orkutscrap4u_graphics.gif
دیدگاه · 1392/11/11 - 18:1 ·
9
Golbarg
Golbarg
آه... دلتنگیّ خونینی‌ست
گاه‌گاهی لحظه‌های من
عصر جمعه نیست...
آه... دلتنگیّ خونینی‌ست
گاه‌گاهی لحظه‌های من
عصر جمعه نیست...


deltangi.jpg
Princess
Princess
این سماور جوش است
پس چرا میگفتی دیگر این خاموش است؟!
باز لبخند بزن
قوری قلبت را زودتر بند بزن
توی آن
مهربانی دم کن
بعد بگذار که آرام آرام
چای تو دم بکشد
شعله اش را کم کن
....
دست هایت:
سینی نقره ی نور
اشک هایم:
استکانهای بلور
کاش
استکان هایم را
توی سینی خودت می چیدی
کاشکی اشک مرا می دیدی
خنده هایت قند است
چای هم آماده است
چای با طعم خدا
بوی آن پیچیده
از دلت تا همه جا
...
پاشو مهمان عزیز
توی فنجان دلم
چایی داغ بریز
این سماور جوش است
پس چرا میگفتی دیگر این خاموش است؟!
باز لبخند بزن
قوری قلبت را زودتر بند بزن
توی آن
مهربانی دم کن
بعد بگذار که آرام آرام
چای تو دم بکشد
شعله اش را کم کن
....
دست هایت:
سینی نقره ی نور
اشک هایم:
استکانهای بلور
کاش
استکان هایم را
توی سینی خودت می چیدی
کاشکی اشک مرا می دیدی
خنده هایت قند است
چای هم آماده است
چای با طعم خدا
بوی آن پیچیده
از دلت تا همه جا
...
پاشو مهمان عزیز
توی فنجان دلم
چایی داغ بریز


Tea.jpg
dorsa
dorsa
{-35-}
{-35-}


IMG_20131122_120557_0_.jpg
Princess
Princess
قطار راهت را بگیر و برو
نه کوه توان ریزش دارد
نه ریزعلی پیراهن اضافه
روزگار روزگار دیگریست.......

قطار راهت را بگیر و برو
نه کوه توان ریزش دارد
نه ریزعلی پیراهن اضافه
روزگار روزگار دیگریست.......



1367476423690582_large.jpg
Princess
Princess
مهربانی زبانی است که …

برای کور دیدنی…

برای کر شنیدنی …

و برای لال گفتنی است …
مهربانی زبانی است که …

برای کور دیدنی…

برای کر شنیدنی …

و برای لال گفتنی است …


Naghmehsara.ir-25.jpg
Princess
Princess
کاش میشد بچگی را زنده کرد
کودکی شد،کودکانه گریه کرد
شعر قهر قهر تا قیامت را سرود
آن قیامت، که دمی بیش نبود
فاصله با کودکی هامان چه کرد ؟
کاش میشد ، بچگانه خنده کرد
کاش میشد بچگی را زنده کرد
کودکی شد،کودکانه گریه کرد
شعر قهر قهر تا قیامت را سرود
آن قیامت، که دمی بیش نبود
فاصله با کودکی هامان چه کرد ؟
کاش میشد ، بچگانه خنده کرد


7217ff2d6db74b5d906a850d317a9913.jpg
Princess
Princess
کاش در دهکده ی عشق فراوانی بود

توی بازار صداقت کمی ارزانی بود

کاش اگر به هم لطف کردیم.........

مختصر بود ولی ساده و پنهان بود..
کاش به حرمت دلهای مسافر هرشب

روی شفاف ترین خاطره مهمانی بود

کاش دریا کمی از درد خود کم می کر د

قرض می داد به ما هرچه پریشانی بود

کاش به قشنگی پونه که پاسخ دادی

رنگ رفتار منو لحن تو انسانی بود

مثل حافظ که پر از معجزه و الهام است

کاش رنگ شب ماهم کمی عرفانی بود..
کاش در دهکده ی عشق فراوانی بود

توی بازار صداقت کمی ارزانی بود

کاش اگر به هم لطف کردیم.........

مختصر بود ولی ساده و پنهان بود..
کاش به حرمت دلهای مسافر هرشب

روی شفاف ترین خاطره مهمانی بود

کاش دریا کمی از درد خود کم می کر د

قرض می داد به ما هرچه پریشانی بود

کاش به قشنگی پونه که پاسخ دادی

رنگ رفتار منو لحن تو انسانی بود

مثل حافظ که پر از معجزه و الهام است

کاش رنگ شب ماهم کمی عرفانی بود..


7b311bbbbf9ef64df1347618f9def232.jpg
دیدگاه · 1392/09/22 - 17:12 ·
8
Ameri
Ameri
شعر زیبای خزان (فریدون مشیری)

در گلستانی ، هنگام خزان
رهگذر بود یکی تازه جوان،
صورتش زیبا ، قامت موزون
چهره اش غمزده از سوز درون
دیدگان دوخته بر جنگل و کوه ،
دلش افسرده ز فرط اندوه
با چمن درد دل آغاز نمود
این چنین لب به سخن باز نمود :
گفت : آن دلبر بی مهر و وفا
دوش می گفت به جمع رفقا:
((در فلان جشن به دامان چمن
هر که خواهد که برقصد با من ،
از برایم ، شده گر از دل سنگ [ادامه متن . . .]
شعر زیبای خزان (فریدون مشیری)

در گلستانی ، هنگام خزان
رهگذر بود یکی تازه جوان،
صورتش زیبا ، قامت موزون
چهره اش غمزده از سوز درون
دیدگان دوخته بر جنگل و کوه ،
دلش افسرده ز فرط اندوه
با چمن درد دل آغاز نمود
این چنین لب به سخن باز نمود :
گفت : آن دلبر بی مهر و وفا
دوش می گفت به جمع رفقا:
((در فلان جشن به دامان چمن
هر که خواهد که برقصد با من ،
از برایم ، شده گر از دل سنگ
کند آماده گلی سرخ و قشنگ !))
چه کنم من ؟ که در این دشت و دمن
در همانجا ، به سر شاخه ی بید
بلبلی حرف جوان را بشنید
دید بیچاره گرفتار غم است ،
سخت افسرده ز رنج و الم است
گفت : باید دل او شاد کنم ،
روحش از قید غم آزاد کنم .

رفت تا بادیه ها پیماید ،
گل سرخی به کف آرد ، شاید !
گل سرخی نبود ، وای به من !
جستجو کرد فراوان و چه سود ،
که گل سرخی در آن فصل نبود،
هیچ گل در همه گلزار ندید
جز یکی گلبن گلبرگ سپید
گفت ای مونس جان ، یار قشنگ !
گل سرخی ز تو خواهم خون رنگ
هر چه بایست ، کنم تسلیمت
بهترین نغمه کنم تقدیمت .
گفت: (( ای راحت دل، ای بلبل !
آنچنانی که تو می خواهی گل ،
قیمتش سخت گران خواهد بود
راستش ، قیمت جان خواهد بود ))

بلبلک کامده بود آنهمه راه،
بود از محنت عشق آگاه ،
گفت : (( برخیز که جان خواهم داد
شرف عشق نشان خواهم داد .))
گفت گل: ((سینه به خارم بفشار
تا خلد در دل پر خون تو خار
از دلت چون خون بر این برگ چکید
گل سرخی شود این برگ سپید
سرخ مانند شقایق گردد
لاله گون چون دل عاشق گردد
تا سحر نیز در این شام دراز
نغمه ای ساز کن از آن آواز
شب هوا خوش ، همه جا مهتاب است
اینچنین آب و هوا نایاب است !)

بلبلک سینه ی خود کرد ، سپر
رفت سر مست در آغوش خطر
خار آن گل همه تیز و خون ریز،
رفت اندر دل او خاری تیز
سینه را داد بر آن خار فشار
خون دل کرد بر آن شاخه نثار
برگ گل سرخ شد از خون دلش
مهر بود ، آری ، در آب و گلش
شد سحر ، بلبل بی برگ و نموا
دگر از درد نمی کرد صدا ،
جان به لب، سینه و دل چاک زده
با ل و پر بر خس و خاشاک زده
گل به کف ، در گل و خون غلط زنان
سوی ماءوای جوان گشت روان
عاشق زار در اندیشه ی یار
بود تا صبح همانجا بیدار،
بلبل افتاد به پایش ،جان داد
گل بدان سوخته ی حیران داد
هر که می دید گمانش گل بود،
پاره های جگر بلبل بود ،
سوخت بسیار دلش از غم او
ساعتی داشت به جان ماتم او
بوسه اش داد و وداعی به نگاه
کرد و برداشت گل ، افتاد به راه
دلش آشفته بود از بیم و امید
رفت تا بر در دلدار رسید ،
بنمودش چو گل خوشبو را
دخترک کرد ورانداز او را
قد و بالای جوان را نگریست
گفت: (( افسوس ، پزت عالی نیست !!
گرچه دم می زنی از مهر و وفا
جامه ات نیست ولی در خور ما !))

پشت پا بر دل آن غمزده زد
خنده بر عاشق ماتم زده زد
طعنه ها بود به هر لبخندش
کرد پرپر گل و دور افکندش
وای از عاشقی و بخت سیاه
آه از دست پری رویان، آه !


en1626.jpg
Ameri
Ameri
شعر زمستان / محمد داریونی

"زمستان "،زمستان است
نگاه سردتو بر من زمستان است
صدای سرد تو بر من زمستان است
بهار چشم تو بر من زمستان است
به گرمی دل نمیبندم
دلم لبریز از سردیست
در آغوشت پناهم نیست
چرا دنیا چرا دنیا
دلم از درد میسوزد
کسی با من موافق نیست
به درد خود گرفتارم
لبانم خشک از سردیست
صدایم مرده
دل خشکیده
دنیایم زمستان است
چرا دنیا چرا دنیا؟ ...

شعر زمستان / محمد داریونی

"زمستان "،زمستان است
نگاه سردتو بر من زمستان است
صدای سرد تو بر من زمستان است
بهار چشم تو بر من زمستان است
به گرمی دل نمیبندم
دلم لبریز از سردیست
در آغوشت پناهم نیست
چرا دنیا چرا دنیا
دلم از درد میسوزد
کسی با من موافق نیست
به درد خود گرفتارم
لبانم خشک از سردیست
صدایم مرده
دل خشکیده
دنیایم زمستان است
چرا دنیا چرا دنیا؟ ...



hhe65.jpg
Ameri
Ameri
زمستان / مهدی اخوان ثالث

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است.
کسی سربر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کس یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است پس دیگر چه داری چشم
زچشم دوس.. [ادامه متن . . .]
زمستان / مهدی اخوان ثالث

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است.
کسی سربر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کس یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است پس دیگر چه داری چشم
زچشم دوستان دور یا نزدیک
مسیحای جوان مرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناحوانمردانه سرد است...آی...
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای!
منم من میهمان هر شبت لولی وش مغموم
منم من سنگ تیپا خورده رنجور
منم دشنام پست آفرینش نغمه ناجور
نه از رومم نه از زنگم همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در بگشای دلتنگم
حریفا میزبانا میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست مرگی نیست
صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگذارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد سحر شد بامداد آمد
فریبت می دهد برآسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا! گوش سرما برده است این یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهان است
حریفا! رو چراغ باده را بفروز شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر درها بسته سرها در گریبان دستها پنهان
نفس ها ابر دل ها خسته و غمگین
درختان اسکلت های بلور آجین
زمین دلمرده سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهروماه
.
.
زمستان است......


5.jpg
Princess
Princess

نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.

نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.


280a8217a92c4ae7932a57a21874cd2a.jpg
دیدگاه · 1392/09/12 - 17:12 ·
9
صفحات: 1 2 انتها